![]() |
|
نمی دانم كه اين عشق چگونه بر
نمی دانم كه اين عشق چگونه بر
كوير خشك قلبم باريد كه دل بی خبرم عاشق شد
و به عشقش می بالد
بيا امشب دمي با من کنار بسترم بنشين
من از عشق تو مي سوزم تو با خاکسترم بنشين به اشک چشم و خون دل تو را من آرزو دارم بيا همچون غبار غم به چشمان ترم بنشين مرا گفتي که مي آيم تو را باور نمي کردم در اين غم خانه هستي به باغ باورم بنشين به حاتم خانه چشمم اگر ديدي غمي پنهان قدم بردار از آن چشم و به چشم ديگرم بنشين به جانم آتش عشقت ببين امشب چه مي سازد مرا ديدي اگر بي جان کنار پيکرم بنشين زه آه آتش افروزم پياپي شعله مي بارد بيا آب محبت شو به روي افکرم بنشين مرا رسوا چو مجنون بيابان گرد مي خواهي مکن اي نازنين ديگر از اين رسواترم بنشين
اینجا من هستم؛ سکوتی محض
2
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 12:20 توسط ما |
|
صفحه اصلي پست الکترونیک طراح قالب مرداد 1387 خرداد 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386
طراح قالب |